داستان سروناز از مجموعه عکس اسما

اسما ورزشکار 24 ساله ایرانی اهل  بوشهر ، قهرمان تیراندازی با کمان و عضو تیم ملی سافتبال ایران ، شامگاه روز 23 مرداد 1397 در مسیر بازگشت از محل تمرینات آماده سازی مسابقات تیر و کمان به خانه ، هنگام عبور از بزرگراه فاقد پل عابر ، هم زمان با دو خودرو برخورد کرده و به کما رفت . نهایتا پس از 5 روز دچار مرگ مغزی شد و اعضای بدنش اهدا گردید.

اسما رو چند سالی بود که میشناختم با هم رقیب بودیم تو زمین بازی و مسابقات. اون بازیکن تیم سافتبال بوشهر بود و از بهتریناشون و من تو تیم تهران. تیم ما همیشه فقط یک رقیب داشت و قسمت سخت مسابقات قهرمانی و لیگ های سافتبال برامون بردن تیم بوشهر بود
دختر24 ساله بوشهری که ورزشکار بودن رو خوب بلد بود. زیبا و خوشرو و خونگرم که براش فرق نداشت کی از کدوم تیمه و با همه دوستی و رفاقت داشت. از اون دخترایی که نگاهت روش میخکوب میشد و بادیدنش ناخودآگاه خنده روی لبات میومد. فقط وقت مسابقات و اردوهای ملی میدیدمش. خوب اون اهل بوشهر بود و تو تهران کاری نداشت ولی به لطف فضای مجازی ازهم با خبر بودیم. میدونستم تیر و کمان رو شروع کرده و سخت مشغول تمرین برای قهرمانی بود. خیلی تو این رشته موفق بود و هر روز پیشرفتش رو تو صفحه اینستاگرامش منتشر می کرد. فیلمهای تمرینش رو و با اون لهجه شیرین بوشهریش میگرفت. سختی های راه ومحدودیت های فضای ورزش حرفه ای در ایران برای دخترا رو خوب میشناسم، برای همین به پشتکارش تو مسیر قهرمانی افتخار میکردم. از ورزش حرفه ای براش خود ورزش مهم تر از همه چیز بود. از یه خانواده متوسط بود و تو بچه گی پدرش رو تو تصادف رانندگی از دست داد. مونده بود براش مادرش و یک خواهر کوچیکتر.ورزش و درس خوندن و کار همزمان بدون داشتن حمایت پدر که برای دخترا بزرگترین دلگرمی و پشتوانه هست، خستش نمی کرد. با اینکه هیچ وقت دوست صمیمی نشدیم ولی دلیل نداشت که نتونم اسما رو درک کنم، چون از جنس هم بودیم و راهی که داشت میرفت رو من تجربه کرده بودم. دیدین همیشه وقتی همه چی داره خوب پیش میره، همش ته دلت میترسی که همه چی خراب بشه! یه شب آخرای مرداد بود خبر تصادفش مثل یک پتک خرد تو سرمون. همه چی داشت براش خوب پیش میرفت ولی یه پل عابر باعث شد که همه چیز خراب بشه.پل عابری که تنها راه دسترسی به شهرک مسکونی محل زندگی اسما بود. اون اتوبان تلفات جانی زیادی داشت اهالی اون شهرک بارها پیگیری کرده بودن برای بودن این پل ولی خب این پل همچنان نبود. اونشب اسما از تمرین تیر کمان برمیگشت سمت خونه که همزمان با دو ماشین تصادف کرد و رفت تو کما. دو هفته پیشش تولدش بود و شده بود یه خانم وکیل 24 ساله قهرمان. خبر دار که شدیم تا صبح هیچ کدوم از ما سافتبالی ها نخوابیدیم همش منتظر یه خبر خوب که بگن اسما داره بهتر میشه ولی این خبر خوب رو بهمون کسی نداد پنج روزی که تو کما بود همینطوری گذشت وما بازیکنان سافتبال ایران یک خانواده شده بودیم و با هم برای یک چیز دعا می کردیم. اما خبر رسید که، اسما رفت! خب اون روزا خیلی تلخ گذشت. بعضی از اعضای بدن اسما با رضایت خانواده اش اهدا شد
!یادمه همه بچه های تیم تهران خواستیم دم مجموعه ورزشی آزادی جمع شیم و براش یادبود برگزار کنیم که گفتن تجمع ممنوع! و نه مراسمی و نه یادبودی
دستشون درد نکنه هیئت سافتبال بوشهر لیگ یادبود اسما رو برگزار کرد و قرار شد همه ساله این لیگ برقرار باشه. همه این مدت میدونستم که یه کار نکرده دارم برای اینکه به همه بگم رفتن اسما مرگ نبوده اسما میتونست هر کدوم از ما باشه و تو اردوهای بعدی باهامون همراه باشه. می تونست عاشق بشه، مادر بشه! هیچ وقت یادم نمیره زمانیکه با بچه های تیم تهران رفتیم برای مسابقات یادبود اسما به بوشهر. اسما رو همه جا پیدا کردم تو ترمینال ، تو اتوبوس، تو خوابگاه. وقتی که تیمش قهرمان شد و مادرش مدال هامون رو داد.این اولین باری بود که از قهرمانی تیم رقیب خوشحال بودم چون دیگه باور داشتم همه ما یکی هستیم. تواون لیگ و چند روز مسابقه هم بازی می کردم هم عکاسی، یادمه همون چند ثانیه بین تایم تعویض تیم از دفاع به حمله می دویدم و چند فریمی عکس میگرفتم. کسی نمیدونست برای چی دارم عکاسی میکنم خب عادت داشتن دوربین دستم ببینن حال و هوای اون لیگ فرق داشت. همه به احترام اسما با غیرت بازی کردند و اسما می تونست باشه و با تیمش قهرمانی رو جشن بگیره. برای داستان اسما نیاز بود با مادرش صحبت کنم و اجازه عکاسی در خانه اسما رو بگیرم. میدونستم تو شرایط خوبی نیستن مستاصل بودم همیشه برام سخت بود صحبت کردن با کسی که عزیزش رو از دست داده نمیدونستم چی باید می گفتم که کمی دلش آروم بگیره و تسلیت این واژه بدرد نخور هیچ وقت تلفظش برام آسون نبود. تصمیم گرفتم بجنگم براش تا بتونم همه رو متقاعد کنم. جرات نداشتم به خودشون زنگ بزنم از الهام دوست صمیمی اسما که هم تیمی اسما هم بود کمک گرفتم . الهام برای مادر اسما مثل دخترش بود. مادر اسما راضی شد و من برای داستانم باید از افرادی که پیوند عضو داشتند عکاسی میکردم و باید پیداشون میکردم . چیزی نمونده بود به سالگرد اسما تصمیم گرفتم راه بیفتم و برم. مجوز دیدار با مادر اسما بلطف الهام جور شد. یه ساعتی که پیشش بودیم خودش رو مشغول کارهای خونه کرد میدونست برای چی اونجام و از همه چی حرف زدیم غیر از اسما.با دینش تازه فهمیدم بخشش چقدر میتونسته براش کار بزرگی باشه مادری که هنوز خشم سهل انگاری و بی کفایتی رو میتونستی به راحتی تو چشم هاش ببینی. براش یه شال رنگی بردم هنوز سیاه تنش بود و ازش خواستم اگه دلش راضیه این شال رو سرش کنه.همه جا رفتیم. محل کار اسما، دانشگاهش، آلاچیق کنارساحل که همیشه با الهام میرفتن و بیمارستان. رییس دانشگاه علوم پزشکی بوشهر هماهنگ کرد برم از اتاقی که اسما آخرین نفس هاشو کشید عکس بگیرم. الهام همه این راه رو همرام بود ولی دم اون اتاق پاهاش سست شد و من نمیدونستم برم عکس روبگیرم یا پیش الهام بمونم. بهم گفت تو برو چون مهمه. تو راه برگشت بودیم که مادر اسما زنگ زد گفت به سروناز بگو بیاد اگر میخواد از وسایل اسما عکس بگیره. تنهایی رفتم و تیرکمانش رو که تازه خریده بود رو نشونم داد و گفت: از روز تصادف دیگه کسی بازش نکرده خودت بازش کن کارت که تموم شه جمعش کن وسایل اخرین باری که رفته بود تمرین هنوز دست نخورده تو جعبه تیر کمانش بود حتی دستمال کاغذی های مچاله شدش زمان از دستم در رفت چون اسما برام غریبه نبود. فرداش سالگرد اسما بود و باید میرفتیم روستای محل تولد مادرش تو شهرستان خورمج. دو ساعتی با بوشهر فاصله داشت طرفهای بعد ظهر با الهام راه افتادیم رسیدیم روستای منقل خونه پدربزرگ اسما همه بودن و داشتن آماده میشدن برای مراسم دیگه از اون سردی تو رفتار مادر اسما خبری نبود و من رو به همه معرفی میکرد. یه گوشه از خونه پدربزرگ اسما اون طاقچه رو دیدم با چهار قاب عکس اسما ، پدرش ، و دایی هاش هر چهار نفر تو تصادف رانندگی از دنیا رفته بودن شاید این بلای مسری مثل سرطان، ژنتیکی بود. برای من سخت بود عکاسی از آدمی که میدونستم نسبت آدمهای تو اون قاب عکس ها رو باهاش. مادرش با نگاهش منو دنبال میکرد طاقت نیاورد، بهم گفت چرا عکس نمیگیری !نمیخواستم عکسی بگیرم تا مرحمی برای زخم مادرش باشم ولی من دلیل کوچکی بودم برای زنده نگاه داشتن اسما. خبردادن که مهمان داریم! دو نفر مهمان، دو عضو ! یکی از برارجان، یکی از شیراز و یک نفر هم بخاطر ضعف جسمانی نیامده. میدونستم برای مادر اسما خیلی سخته. چند بار شنیده بودم که نمیخواد ببینتشون! خودشون رو به مادر اسما معرفی کردن. یادآوری لحظه دیدارشون هنوز برام حیرت انگیزه. قطعا نمیتونم درک کنم حس مادر اسما رو در مواجه با کسانی که تکه ای از دخترش رو به یادگار بردند. از بوشهر و مراسم اسما که برگشتم تا چند وقت نتونستم بشینم عکس ها رو نگاه کنم. همیشه فکر میکردم دختر قوی ای هستم و از پس همه چی می تونم بربیام ولی تنها چیزی که تونست بهم کمک کنه کارم رو تموم کنم، همون اطمینانی بود که به درست بودن راهم داشتم

مجموعه عکس اسما را اینجا ببینید

Share your thoughts